آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

151.واکسن یکسالگی

امروز صبح رفتیم پیش دکتر پروند و واکسن یکسالگی رو تزریق کردیم! دکتر از قد کشیدنت متعجب شد و گفت وزن هم گرفتی:) در کل راضی بود ازت:) بعد رفتیم مامانبزرگه رو رسوندیم خونشون و چون خواب بودی ما بالا نرفتیم ... بعدشم رفتیم خونه ی مامانی اینا ... دایی افشین هم اونجا بود ... بخاطر اینکه پاهاش رو زمین میمونه سیاه میشه رفته بود داپلر قلب ... ولی شکر خدا سالم بود:* دیروز خیلی بانمک مینشستی کلی بادکنکها رو فشار میدادی تا بترکن:دی  راستی تا بابا مرتضی از سر کار میاد میری بغلش و فوری خودکار تو جیبش رو میندازی زمین! بعد تازه زمین رو نگاه میکنی که مطمئن شی افتاده! شب رفتیم خونه ی عمو ممد ... حمید و مهدیه رفتن مکه و آش پشت پا پخته بودن براش...
16 خرداد 1392

77.ورود به 11 ماهگی

دخترگلم امروز صبح ساعت 7:45 شما پات رو گذاشتی تو یازدهمین ماه زندگیت:* به خودت و خودم تبریک میگم:* صبح بابا مرتضی رفت بانک و ساعت 10 هم پیش دکتر پروند وقت داشتیم ... بخاطر سرماخوردگیت گفتیم قبل از رفتن به دکتر نشونت بدیم ... خلاصه بیدار که شدی وسایلت رو جمع کردم و لباس تنت کردم و گذاشتمت تو کالسکه و یا علی مدد:دی گفتم تا هرجا بشه! خیلی هم راه نرفتیم 15-20 دقیقه! پایینتر از خونه ی قبلی عمو ممد اینا ... رفتیم مطب دکتر و بهمون گفت حالت خوبه ولی یه سری دارو نوشتن برات که اگه خدای نکرده حالت بد شد بهت بدیم ... بقول دکتر تو کثیر السفری! و تو این عید که دیگه این کثرتش وحشتناک بود:)) دکتر گفت اگه تب کردی خدای نکرده یا سرفه هات شروع شد و 3 روز اد...
15 فروردين 1392

9.58 ماهگی فووووووووووووووووووت!

امروز بصورت نمادین:دی  شمع 9 ماهگیت فوت شد:* قربونت برم که 9 ماهه زندگیمو همه جوره از این رو به اون رو کردی:* تغییرات بسیاررررررررررر زیاده ولی اکثرا مثبته:) در کل واسه آدمی که 8-9 سال همش تنها بوده و شب به شب شوهرش میومده خونه خوب تغییرات زیادیه دیگه:) من که همش شبا بیدار بودم و داشتم سریال میدیدم الان دیگه حداکثر 1 میخوابم ... صبحها بخاطر شما بیدارم و شما هم که این روزا اساسی بداخلاق شدی و همش داری سرم غر میزنی کلی حالمو میگیری:) ولی اشکال نداره اینم یه دوره س به هر حال:* ایشالا به خیر بگذره و هر چه زودتر و بی دردتر بگذره:) شبها خیلی بانمک میخوای از این پهلو به اون پهلو بشی غر میزنی فسقلک مامان:* اولش غر میزنی اگه تحویلت نگیرم و نچر...
15 اسفند 1391

43.ورود به 9 ماهگی

وای باورم نمیشه ... انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی دخملک:* امروز 8 ماهت تموم شد و 8 ماه تمومه که زندگیمونو عوض کردی و کلی شادی و برکت آوردی به زندگیمون:* ببین چقدر دوست داشتنی هستی که حتی مسعود پریشب به بابات گفته انقدر قربون صدقه ش رفتم حالم از خودم بهم میخوره:)) اونم کی ؟ مسعودددددددددد! مسعودی که بچه ها مث چی ازش میترسن! مسعودی که هنوز که هنوزه کیانا وایمیسه دم در اتاقش میگه میتونم بیام تو؟! البته فقط کیانا! سارینا پرروتر از این حرفاس و هیچوقت اجازه نمیگیره فقط کله رو میندازه پایین و میره هر جایی بخواد بره! خلاصه که مامانی خیلی دوستت دارم:*   پ.ن : از یه سایت اینترنتی که خاله زهرا آدرسش رو داد برات لگو خریدم 120 تایی سطل...
15 بهمن 1391

22.و اینک پایان 7 ماهگی:)

دختر گلم امروز وارد هشتمین ماه زندگیت شدی:* سرماخوردی و فین فین میکنی اساسی ... شبها نمیذاری ما بخوابیم ... دیروز برات به دونه درست کردیم و خوردی و بعد از مدتی اساسی بالا آوردی و اخلاط رو ریختی بیرون:دی یه کم بهتر شدی ولی نصفه شبی مجبور شدم برم حموم:)) جالبی مریضیت اینه که شبها نه سرفه ای نه مماخ آویزونی ! صبحها همین که بابات میره سرکار همه با هم به یکباره بهت هجوم میارن! اینم مریضی جدیده به هرحال!  امروز هم برات 4 تخمه گرفتیم ! این بار میخوام سنتی درمانت کنم ... خسته شدم و خسته شدی از آنتی بیوتیک ... دکتر تهرانی جزو معدود دکتراییه که حتی برای اینکه مطمئن بشه که خوب میشی آنتی بیوتیک میده! اکثر دکترا میگن شستشو با سرم و قطره های نمکی! ...
15 دی 1391

13.دخترکم تولد 6 ماهگیت مبارک:*

امروز 15 آذر دخترکم 6 ماهگی رو به سلامت سپری کرد و وارد هفتمین ماه از زندگیش شد:) دیروز تو نی نی سایت چیزای وحشتناکی خوندم درباره ی واکسن ... نوشته بودن تو اصفهان 4 تا بچه بعد از زدن این واکسن رفتن تو کما:( حالا راست و دروغش پای خودشون ولی این باعث شد برم وبلاگ نی نی ای رو بخونم که بعد از زدن واکسن 4 ماهگی دچار تشنج بدون تب شده بود و از اون به بعد بچه دچار مشکلات زیادی شده ... مثلا یکیش اینکه دیگه نه میخندید و نه گریه میکرد:( یه جورایی بدنش لمس شده بود:( و وقتی پیگیری کردن فهمیدن واکسن چینی بوده:(( جالا این بچه تا کی با این مشکلات دست به گریبانه خدا میدونه ... و واقعا برای کسی مهمه؟؟؟ تو این تحریمها فقط بچه های کوچیک و مریضها دارن ضربه میخ...
15 آذر 1391

8.ورود به 6 ماهگی

عزیز دل مامان امروز 5 ماهت تموم شد و رفتی تو 6 ماه ... خیلی زود گذشت :( دلم برای تک تک اون روزا و حتی بیشتر برای بارداریم تنگه:( روزایی که صبحونه میخوردم و تو خودت رو گوله میکردی میاوردی بالای شکمم سمت چپ! یادش بخیررررررررر روزای تکرار نشدنی:) دیروز بعد از شیر خوردنت احساس کردم هنوز گشنته و بی تابی میکنی ... رفتم 1 دونه موز برداشتم و با قاشق لهش کردم و بهت دادم و بعدش در کمال ناباوری من:)) به راحتی خوابیدی:) پس به این نتبجه رسیدم دیگه شیر سیرت نمیکنه ... زنگ زدم به مرتضی که سر راهت برنج خورده بگیر و بیار چون برنج من دودیه و مناسب شما نیست ... عصری مرتضی که زنگ زد گفتم بیا دنبال ما و ما رو هم ببر خوووووووو ... تنهایی پوسیدم تو خونه:دی بارون...
15 آبان 1391